پروژه مشتری مداری و crm  

درخواست حذف این مطلب
                                پروژه مشتری مداری و crm                                                      جهت اخذ درجه کارشناسیبخشی از فهرست مقاله:تعریف crmسابقه crmبازاری سنتی دیگر کارایی نداردمشتری محوری: نقطه شروعسیکل دوره حیات ارتباط با مشتریدر زمینه بازاری در زمینه فروشدر زمینه تجارت الکترونیکیدر زمینه خدمات ۱crm و بازاری الکترونیکیprm مکمل crmو … چکیده

ادامه مطلب  

اصل موضوع را فراموش نکن  

درخواست حذف این مطلب
مرد قوی هیکل، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی 15 درخت برید .روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. نزدیکش رفت و...عذر خواست و گفت: نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم.رئیس پرسید: آ ین بار کی تبرت را تیز کردی؟او گفت: برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول ب درختان بودم.

ادامه مطلب  

داستان چه کشکی چه پشمی؟  

درخواست حذف این مطلب
چه کشکی چه پشمی؟چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»قدری باد ت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت.

ادامه مطلب  

این درخت عجیب و خاص ...  

درخواست حذف این مطلب
ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ،وقتی نخلی را می خواهند قطع کنند میگویند بکشش . ﺟﻨﻮﺑﯽ ﻫﺎ بیشتر میدانند ﮐﻪ ﭼﻪ میگویم...ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﺖ، ﻧﺒﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ... ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﺣﺪ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺁﻥ همچون ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ، ﻧﻔﺮ ﺍﺳﺖ...! برخلاف دیگر درختان که اگر سرشان را قطع کنند شاخ و برگ بیشتری می دهد، درخت نخل این گونه نیست. ﻧﺨﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯽ میمیرد، ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻫ

ادامه مطلب  

پارک درخت سبز کیش که حاجت می دهد!!  

درخواست حذف این مطلب
در این پارک درخت قدیمی لور با ریشه های عجیب غریب در دل خاک وجود دارد که گردشران تور کیش را حیرت زده می کند.. این درختان که قدمتشان به 500 تا 600 سال پیش بر می گردد به مکانی مقدس برای برخی از اهالی کیش و مسافران تبدیل شده است.. برخی بر این باورند که با گره زدن پارچه به ریشه های بیرون از خاک این درخت ، حاجت آنها برآورده می شود!!!!

ادامه مطلب  

لبنانی قرمز  

درخواست حذف این مطلب
شاید نیوتون با همین زاویه دید افتادن سیب از درخت را تماشا می کرد ، می روم روی درخت شاخه ای باریک ، سیب لبنانی قرمز ! دستم را دراز می کنم شاخه می شکند ، تالاپ سیب هم می خورد روی سرم . چشمانم را باز می کنم خانم روبرویم ایستاده ! دو ماه بعد برای باز گچ دست به بیمارستان می روم با یک جعبه شیرینی آمد ، همکارانش تبریک گفتند به من هم تعارف کرد. سیبی از درخت افتاد ، با همان حال خسته بالا را نگاه می کنم ، درخت پر سیب است ، باد می وزد سیب از درخت جدا می شود و هما

ادامه مطلب  

قابل توجه  

درخواست حذف این مطلب
مسافری خسته که از راهی دور می آمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری استراحت کند غافل از این که آن درخت جادویی بود؛ درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد! وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تختخواب نرمی در آن جا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شـد! مسافر با خود گفت: «چقدر گرسنه هستم. کاش غذای لذیذی داشتم.» ناگهان میزی مملو از غذاهای

ادامه مطلب  

زنی را می خواهم  

درخواست حذف این مطلب
زنی را می خواهمکه مانند درخت باشدبا برگ های سبزی که در باد می ندآغوششچون شاخه های درخت باز باشدو خنده اشاز تاریکی های زمین الهام گرفته در سر انگشت هایش پراکنده شودزنی می خواهم چون درختکه هر طلوع و غروباز افقی به افقی بگریزددر حالیکه ازاسارت خود در خاک گریه می کندبیژن جلالی

ادامه مطلب  

پیوند زدن درخت  

درخواست حذف این مطلب
یارعمو عرب اسدی در تصویر فوق مشغول پیوند زدن درخت می باشد روایت است یکی از خانم های فامیل از ایشان می خواهد تا برای پیوند زدن درخت توت آن ها اقدام نماید،در مرتبه ی اول مراجعه به ایشان می گوید: بگذارید نو رخ های درخت بلند شود،در مرتبه ی دوم مراجعه به ایشان می گوید: درخت را هرس کنید تا نو رخ بزند،سری بعدی مراجعه به ایشان می گوید یک بیست لیتری نفت پای درخت بریزین تا من بیام.. خانم فامیل نفت را آماده کرده تا پای درخت بریزد که پسرش سر می رسد و می گوید

ادامه مطلب  

درخت گردو  

درخواست حذف این مطلب
روزی ملا زیر درخت گردو خو ده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر . مردی از آنجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر ندارد. ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت بزه خو ده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟

ادامه مطلب  

مسافر  

درخواست حذف این مطلب
آموزنده مسافری خسته که از راهی دور می آمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری استراحت کند غافل از این که آن درخت جادویی بود؛ درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد! وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تختخواب نرمی در آن جا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویش را کرده بود در کنارش پدیدار شـد! مسافر با خود گفت: «چقدر گرسنه هستم. کاش غذای لذیذی داشتم.» ناگهان میزی مملو ا

ادامه مطلب  

روز درخت کاری گرامی باد  

درخواست حذف این مطلب
درخت، دختر خاک است.درخت، ایستاده می خوابد و خوابِ فصول را می بیند. پاییز که می آید، برگ هایش را کریمانه به خاک می بخشد تا تن سردش را بپوشاند. پاییز که می آید، درخت، برگ برگ می گرید. آنقدر که اشک های زردش فرشِ پای پاییز می شود. پاییز که می شود، رگ به رگِ برگِ درخت، رنگ می شود. درخت، عروسِ زمستان است. درخت در زمستان لباسِ برف می پوشد و چراغ قندیل در دست می ... رد تا کلاغ ها و گنجشک ها راه آشیانه را در مِه گم نکنند. بهار، تأویلِ رؤیای ... ِ درخت است.درخت د

ادامه مطلب  

درخت های کودکی  

درخواست حذف این مطلب
درختایی که تو بولوار کشاورزهستن خیلی متفاوتن با درخت های بقیه جاها، حتی با درخت های شهر خودم!درخت های بولوار کشاورز عینهو نقاشی های کودکی میمونن که همه مون میکشیدیم. همه درخت هامونو به صورت یه توپ قل قلی ... رنگ میکشیدیم که یه تنه ی قهوه ای هم زیرش بود!! جالبه که درخت تصور همه ی بچه ها ی ... انه و من اونو فقط تو بولوار کشاورز دیدم و بس! الان که برگ ریزونه، تموم برگ هاش زرد شده و مقدار کمی هم ریخته پایینه درخت ها. هیچوخت پاییزشو نقاشی نکشیده بودم، فک

ادامه مطلب  

جملات ناب  

درخواست حذف این مطلب
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازداما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافی استزمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کنددر زند ... هیچ ... را تحقیر و آزار نکنیدشاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشدزمان از شما قدرتمندتر استاز یک درخت هزاران چوب کبریت تولید میشوداما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت برای سوزاندن هزاران درخت کافیست

ادامه مطلب  

زیبایى اى درخت!  

درخواست حذف این مطلب
............تو قامت بلند تمنایی ای درخت همواره ... ه است در آغوشت آسمان بالایی ای درخت دستت پر از ستاره وچشمت پراز بهار زیبایی ای درخت وقتی باد ها در برگ های درهم تو لانه می کنند وقتی که بادها  ... سوی ... فام تو را شانه می کنند غوغایی ای درخت وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است در بزم سرد او خنیاگر غم ... ن خوش آوایی ای درخت!در زیر پای تو اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان صبحی ندیده است تو روز را کجا خورشید را کجا 

ادامه مطلب  

اگر درخت بشم چی؟  

درخواست حذف این مطلب
کارهای روی هم تلنبار شدهچشم های دردناکخواب آلود ... همه و همه هست و من به این فکر می کنم که اگر درخت بشم چی؟ شاید دلم بخواد درخت بشم تو یه منطقه ی خنک و دورافتاده. ریشه کنم بالا ی ص ... ه ها، صدا ی پرنده ها بشینه لا به لای برگ هام، حرکت آب تو آوندهام قلقلکم بده، با خودم بگم دیدی درخت هم فهم و شعور داره! 

ادامه مطلب  

سخن ناب  

درخواست حذف این مطلب
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازداما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافی استزمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کنددر زند ... هیچ ... را تحقیر و آزار نکنیدشاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشدزمان از شما قدرتمندتر استاز یک درخت هزاران چوب کبریت تولید میشوداما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت برای سوزاندن هزاران درخت کافیست.

ادامه مطلب  

چه کشکی چه پشمی  

درخواست حذف این مطلب
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.از دور بقعه ... زاده ای را دید و گفت: ای ... زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیام.قدری باد ... ت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود رامحکم گرفت.گفت: ای ... زاده خدا راضی نمی شود ک

ادامه مطلب  

نفس نفس  

درخواست حذف این مطلب
یادم می آید عاشق انگور بودی و درخت انگور به قول خودمان تاک باران شدیدی گرفته بود از پنجره بیرون را نگاه تنها بودم آنلاین نبودی زدم بیرون خیابان به خیابان نفس به نفس باران را در کنار تو حس می ناگهان چشمم به یک شاخه کوچک درخت انگور افتاد تو را دیدم چقدر با شوق رفتی کنارش دوربین را در آوردی و کنارش ایستادی و من از شما ع گرفتم... به راستی که چه روزهایی بود... درخت تاک - حرف های مرموز - باران - بوی خاک - چایی داغ - و لبخند برع ................... نکند خواب بودم ؟ ای

ادامه مطلب  

337_  

درخواست حذف این مطلب
دیروز که داشتم از کنار درب دیوار حیاطی که کلی درخت داشت،رد میشدم.دلم حیاطی خواست با کلی درخت.درخت انگور،انجیر،انار،توت...خدا رو چه دیده ام!؟شاید یک روزی آنقدر پولدار شوم که خانه ای ویلایی بسازم  که حیاطش پر باشد از درخت.درخت انگور،انجیر،انار،توت...

ادامه مطلب  

درخت  

درخواست حذف این مطلب
تو جاری رود لطیف من خشک تشنه خاک و عشق دانه ای باد آورده مردی که درخت را قطع کرد یادش رفت ریشه ها را بسوزاند.

ادامه مطلب  

بدبخت و خوشبخت واقعی  

درخواست حذف این مطلب
عصر رسول اکرم (ص ) بود، در مدینه، شخصی درخت مائی در خانه اش داشت، که قسمتی از شاخه های آن درخت به خانه همسایه سرازیر بود. با توجه به اینکه همسایه او شخصی عیالمند و فقیر بود. او وقتی می آمد تا از مای درخت خود بچیند، به بالای درخت می رفت و خوشه های ما را می چید، و در ظرفی می گذاشت. هنگام چیدن ما، گاهی چند دانه ما به خانه همسایه می افتاد، ک ن همسایه آن ماها را برداشته و می خوردند. ادامه مطلب

ادامه مطلب  

قصه ک نه درخت سیب  

درخواست حذف این مطلب
قصه ک نه درخت سیبدرخت سیباو درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم."متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچین

ادامه مطلب  

قصه ک نه درخت سیب  

درخواست حذف این مطلب
قصه ک نه درخت سیبدرخت سیباو درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم."متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچین

ادامه مطلب  

قصه ک نه درخت سیب  

درخواست حذف این مطلب
قصه ک نه درخت سیبدرخت سیباو درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم."متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچین

ادامه مطلب  

ریشه اصطلاحات و ضرب المثل هاى ایرانى... ٥  

درخواست حذف این مطلب
چه کشکی ! چه پشمی ! چوپانی گله اش را به صحرا میبرد و در راه به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی وزیدن گرفت. خواست فرود آید ترسید. دید نزدیک است که بیفتد. از دور بقعه زاده را دید و گفت: ای زاده گله ام نذر تو، اگراز درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. دوباره گفت: ای زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من از فقر بمیرند و تو همه گله را ص

ادامه مطلب  

قصه ک نه درخت سیب  

درخواست حذف این مطلب
قصه ک نه درخت سیبدرخت سیباو درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم."متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچین

ادامه مطلب  

قصه ک نه درخت سیب  

درخواست حذف این مطلب
قصه ک نه درخت سیبدرخت سیباو درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم."متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچین

ادامه مطلب  

ناگهان تو ناگهان منی  

درخواست حذف این مطلب
عشق جادو میکندناگهان تو را میبرد به جهانی که مال تو نیستتو را گم میکند در دنیای که بلدش نیستیعشق جادو میکندو زندگی سهم ادم های عاشق نیستعشق دائما تو را در نقطه بین مرگ و زندگی نگه میداردلحظه ای از او خبر نداشته باشیلحظه ای دیر جوابت را بدهدمرگ است و وقتی میبینیش زندگی استعشق سن و سال نداردجوان و پیرناگهان تو را در بر میگیردناگهانتوناگهان منیکه از دیرینه تا اکنون مرا در برگرفته ایمن بی تو مرده ی متحرکمو با تو پر از سرورمرا بگیر و در برتکه عشق

ادامه مطلب  

مرگ پاییزی  

درخواست حذف این مطلب
مدتهاست که دائم به این فکر می کنم به تو فکر نکنم . به هیچ چیز فکر نکنم . شبی هم بیدارم به این فکر می کنم که دیگر  به تو فکر نکنم . کار هر روزمه این فکر به فکر ن .روزی موفق خواهم شد . حتی اگر آن روز جزئی از خاک شده باشم . راستش از آن روز هم مطمئن نیستم . ی نمی دونه که درخت آیا خاطره ای از برگهایی که هر سال خزان میشوند دارد . اگر داشته باشه دلیل مرگ درخت هزاران خاطره خزان شده است . باید به درخت حق داد وقتی آدمی با یک خاطره کوتاه خزان می کند و میمیرد درخت ب

ادامه مطلب